از من مگویید
  من از دریاها سفر خواهم کرد
  و مرجانها در معبد یادهایم نماز میخوانند
از من مگویید
  من از خوابهاتان رخت خواهم بست
  و شب بوها در بسترم آه می کشند
از من مگویید
  من از دشتها پرواز خواهم کرد
  و پرندگان در زادگاهم مرثیه میخوانند
 پریان دریا خوابم را میبینند
  و مرغان
  در ظهر دلتنگی خویش
  در باغ دوشیزه گیشان پرواز میکنند
نامم را بر زبان نیاورید
  که نسیم زخمی میشود
  و آهوان
  در کوهستان دردهاشان رم میکنند
 گلها
  در سوگم
    پرچمهاشان را نیم افراشته میکنند
   و کوکبها
     در عشق نشکفته ام می سوزند
 بلبلان
  در منظر بهار
  بی آواز و بی چهچهه
     به دره ها کوچ میکنند.
 
دیگر از من مگویید
  من از میان شما سفر کرده ام
        خالی و سنگین...
 
                                       - مسافر-        
لینک
چهارشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٧ - مسافر

   (2)   

 نفس

کاین است

 پس دیگر چه داری چشم

 ز چشم دوستان دور یا نزدیک              

                 دوستان دور یا نزدیک                           

                                   دور یا نزدیک ..؟؟؟؟ 

میدونید..

آخه وقتی نفس آدم، به آدم میگه خفه شواز شما دوستای همینطوری یا هرطوری  توقعی میشه داشت                             

                                       

لینک
دوشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٦ - مسافر

       

گفتی که تورا شوم، مدار اندیشه

دل خوش کن و برصبرگماراندیشه

کو صبرو چه دل؟کآنچه دلش می خوانند

یک قطرة خون است و هزار اندیشه

یادم نیست شاعر این شعر کیه؟! ۱۶،۱۵ ساله بودم که باز یادم نیست کجا خوندمش.

حدود 16 ساله پیش..

از اون وقت تا حالا همیشه منتظر بودم که «مرا شوی» اما نشدی. پس دیگه کی قراره این اتفاق بیوفته؟! وقتی همه چیزا و همه کسایی رو که دوست داشتم از دست دادم و چیزا و کسانی رو که به دست آوردم یا دوست ندارم و یا اونایی رو هم که دوست دادم مال من و متعلق به من نیست..

می خوام بگم که دیگه لازم نیست زحمت بکشی و « مرا بشوی » بهتره همونایی رو باشی که همیشه بودی.

ما هم این چند صبا مونده رو یه خاکی بر سر میکنیم..

 

لینک
جمعه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٦ - مسافر

       

دیگر این پنجره بگشای که من

به ستوه آمدم از این شب تنگ .

دیرگاهیست که در خانه همسایۀ من خوانده خروس .

وین شب تلخ عبوس

میفشارد به دلم پای درنگ . . .

                                      ه. ا. سایه

 

لینک
پنجشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٦ - مسافر

       

 نفس

 کز گرمگاه سینه می آید برون

 ابری شود تاریک

 چون دیوار

 ایستد در پیش چشمانت

 نفس کاین است

 پس دیگر

 چه داری چشم

      دیگر چه داری چشم

                چه داری چشم  . . . . ؟ ؟ ؟ ؟  

لینک
سه‌شنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٦ - مسافر

       

دیوانه را چه کسی بیدار می کند

جز آفتاب جمال تو .

شب را چه کسی خمار می کند

جز نغمه مستانه تو .

دریا کجاست

تا ببیند دیوانگیم را

در مکتب عشق

مرا در وادی حیرت نام نوشتند

و در سرزمین مسافران

مرا به گوهر ستاره تو آراستند .

اینک

من

در تقدس نامت

و

در تکلم خیالت

بر همه خدایان نماز می برم..

لینک
جمعه ٧ دی ،۱۳۸٦ - مسافر

       

مرا دیگر حوصله ای نیست

تا از کنار پنجره ام سفر کنم

هیمه ها در رویایی آبی می سوزند

و پرده ها گلهای خود را بر کف اتاق می ریزند

 

مرا دیگر حوصله ای به جنگل نیست

شب در چشم انتظاری آونگ می شود

و پرندگان در  رویای خویش دلتنگ .

 

مرا  دیگر اشتیاقی به بازگشت نیست

در چشمانم دریایی موج می زند

و طوفانی گلهای جوانیم را  بر باد می دهد .

 

من از ضمیر خویش سفر کرده ام

و رنگ خویش را به گلهای نیلوفر باخته ام .

با دریاها بگویید مرا دیگر حوصله ای نیست

                                     تا بر آبها سفر کنم .

هیمه های غمم آبی میسوزند ...

لینک
پنجشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٦ - مسافر

       

من سکوت می کنم

تا سنگها بگویند راز گیاهی مرا

با خورشید تنت .

بیا

تا در کوچه های 

             خالی و خاموش و مترک عشق

                                   غوغایی به پا کنیم .

بیا

تا از ستاره ای بگویم

    که آن شب در آغوشم مرد 

و از پرنده ی احساسی

 که آخرین آوازش

                   آزادی بود ...

بیا

تا جویبار خونی را نشانت دهم

که کشتزارهای سوخته ی دلم را آب میدهد .

بیا

تا درختی  را نشانت دهم

که در کوه های کردستان سوخت 

بیا

تا از رنج مادری  بگویم

که اشک های ستارگان را در دامان دارد

بیا

تا  تو را

با شکوه های شبانه آشنا کنم..

لینک
سه‌شنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٦ - مسافر

       

سلام 

میخوام یه کمی با تو حرف بزنم .

صدامو میشنوی؟ تویی که میگن ومیگی : رزق و روزیه همه مردم چه اونایی که شب گرسنه سر رو بالش میذارن چه اونایی که از سر سیری تو روهم مدتهاست از یاد بردن ، از سوپر مارکتهای زنجیره ای تو تامین میشه و آسمونا و زمین و کوهها و جنگلها و دریا و اقیانوسها و... همه وهمه کار دستیه یه شبه توست.

تویی که میگن و میگی: این همه زیبایی و نقش و نگاری که تو عالمه ،همگی از پرتو یک نگاه توست.

تویی که میگن و میگی: خورشید عالم تاب با همه نور و درخشندگی و گرمایی که به ما خاکیان بیمقدار وام میده و مقروضمون میکنه ذره ایست ناچیز و مختصر از تابش رخسار نادیده تو.

تویی که میگن و میگی: این همه آبهای جاری رودها و آبهای مواج  دریا ها واقیانوسها تنها قطره ای از ابر گهربار توست.

تویی که میگن و میگی : گور بابابی ادیسون وانشیتن و گرهام بل و نیوتن و رازی و هر مخترع و مبتکر دیگه.. همه این اختراعات و اکتشافات جملگی نمود بلوغ بینهایت توست.

هر پزشکی که بعد از کلی بدبختی و شب نخوابی و تحقیق و تحمل هزینه گزاف دانشگاه بیمارش رو معالجه کرده، دور از جون شما ،روم به آینه ،غلط کرده..همه اون قرص و داروها از تو قوطی عطاری تو دراومده.

باشه خدای عادل و داد گستر . همه اینا قبول . ما مخلصتیم تا بی نهایت  اما.. همه چیز این دنیا مثل بوی گلها شامه نواز نیست. همه چیز دنیا مثل نور خورشیدت  حیات بخش نیست. همه چیز دنیا مثل بهارت زیبا نیست. بوی خون هم هست ، سردی و رخوت و بیداد و... خیلی چیزای ناگوار دیگه هم هست...

می دونی چی میخوام بگم؟

میخوام بگم قربونت برم خیلی باحالی .

عرش کبریایی رو واسه خودت فرش کردی و نرم و محکم به بالشهای پر قو لم دادی و قلیون سلطنتیتو گذاشتی گوشه لبت وانگار نه انگار..

خدا جون میدونم ومیدونی : هر بلایی که سرمون میاد و میارن همه آزار خودته.

هرچی که میگم یه جور دیگه تعبیر میشه. هرچی فکر میکنم یه جور دیگه میشه، هرچی برنامه ریزی میکنم  همه بهم میریزه . کی بهمشون میزنه؟ منکه میدونم همه عوامل  این به هم زدنا از دربار معلای خودته..

هر شر و شور، جنگ و خون ریزی و کشت و کشتار ی که تو دنیا اتفاق میوفته ، میزنیم و میکشیم همه کار خودته..

مگه تو نبودی که چنگیز مغول وادار کردی پدر مردم در بیاره؟ آخرش همه بدنامیهاش واسه اون بیچاره بود.

تیمور که به خون ریزی و خونخواری مشهور بود کمترین بنده ای از مردم تاتار خودت بود. آخه یه نفربنده تو چطور میتونست اون همه آدم بکشه  ؟؟ نه خدا من باور ندارم.. اونا همه کار تو بود ،دست خودت بود، قدرت قهار خودت بود..

جنگ های جهانی اول و دوم یادته؟ یا همین جنگ هشت ساله خودمون،چه بدبختی وبیچارگی سر مردم آوار کردی و رفتی و تپیدی ته عرش کبریایت. خدا جون میدونم و میدونی: هرچی آدم تو این جنگها و جنگهای دیگه کشته شدن، خون همشون گردن خودته..

دیگه بگذریم از اینکه از اعراب به فارسها چه رسید. اینو دیگه همه خوب میدونن چونکه این شاهکاره تو بوده.

خدایا اینهمه با خلق بازی در نیار. اینهمه گناه های انسانها رو گردن شیطون رونده شده نگذار. شیطونو جون به جونش کنی اونم دزد بازار خودته..

خب البته که حق داری هرچه میخوای با دنیا و آدماش و موجودات دیگه اون بکنی. چون میگن و میگی، میدونم و همه میدونن :همه جهان و هر چه در او هست همگی زنده از پندار توست..

همه بنا ها با همه شکوه و جلال و عظمتشون یه روزی فرو میریزن و ویرون میشن، و تنها بنای همیشه پاینده گنبد دوار توست..  

انسان ها و جهان و هر چه در اون هست پیر میشن و فرسوده میشن و تغییر میکنن ، و تنها ذات الهی توست که امروز مثل میلیونها سال قبل و میلیونها سال بعد بدون تغییر مونده و میمونه.

خدایا  یه نیم نگاهی هم به این بنده کمترین داشته باش ونذار در نبود تو تنها بمونه...

                           

                          

                        «با کمی اقتباس از یه شعر محلی»

لینک
چهارشنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٦ - مسافر

       

چند وقتیه که هیچ چیزی  سر جاش نیست  یا نمی دونم شایدم من جایی نیستم که باید

باشم. یه جورایی دلم برای خیلی چیزا و خیلی آدما تنگ شده!

واسه سالهای پر جنب وجوش و پر انرژی دبیرستان. واسه شب نشینی با بچه های محل توی باغ بزرگ خونه.

واسه دوران کوتاه دانشگاه واسه رویاء... 

واسه پدرام و گفتگوها و بحث های طولانی دو نفره. واسه مشاعره های شبانه و خوردن شراب آلبالو به سلامتی  همه اونایی که توی دریای مردی و مردونگی غرق شدن اما سوار کشتی نامردا  نشدن.

واسه کیانوش عزیزم و جمع سه نفری من و اون و  یه بچه محل دیگه.

واسه علی با دندونای عملیش.

واسه محمود... آخ محمود محمود نمیدونی چقدر دلتنگت میشم.. چقدر دلم واسه یک دقیقه کنار تو نشستن لک زده..

واسه بهروز که چقدر مظلوم..

واسه تو که دلتنگی برای تو همه این دلتنگیهارو تشدید میکنه..

واسه خودم...

چه خلاء وحشتناکی..!! چه حس بد و مسمومی...!! چه خستگیه بی فرجامی..!! چه زندگیه مرگ اندودی ..!!

یاد حرف یه مدت پیش تو افتادم که گفته بودی :«حتی واسه پ... هم دلم تنگ شده».

خیلی دلم میخواد واست نامه بنویسم و البته چند بار و هر بار چندین صفحه نوشتم و چندین روز گوشه و کنار خونه پر وپخش بودن و آخر بجای صندوق پست رفتن توی  سطل زباله...( نامرد خودتی) 

 ولی  یاد تو  و حضور بی حضور تو  داروی معجزه گریست...

لینک
پنجشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٦ - مسافر