از من مگویید
  من از دریاها سفر خواهم کرد
  و مرجانها در معبد یادهایم نماز میخوانند
از من مگویید
  من از خوابهاتان رخت خواهم بست
  و شب بوها در بسترم آه می کشند
از من مگویید
  من از دشتها پرواز خواهم کرد
  و پرندگان در زادگاهم مرثیه میخوانند
 پریان دریا خوابم را میبینند
  و مرغان
  در ظهر دلتنگی خویش
  در باغ دوشیزه گیشان پرواز میکنند
نامم را بر زبان نیاورید
  که نسیم زخمی میشود
  و آهوان
  در کوهستان دردهاشان رم میکنند
 گلها
  در سوگم
    پرچمهاشان را نیم افراشته میکنند
   و کوکبها
     در عشق نشکفته ام می سوزند
 بلبلان
  در منظر بهار
  بی آواز و بی چهچهه
     به دره ها کوچ میکنند.
 
دیگر از من مگویید
  من از میان شما سفر کرده ام
        خالی و سنگین...
 
                                       - مسافر-        
لینک
چهارشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٧ - مسافر